ارسالکننده : جمعه گل صمیم در : 27/2/91 9:25 عصر
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
آخرین حرف تو چیست؟
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
! پایان عشق
نوشته توسط :جمعه گل((صمیم)) ولایت گردیز 
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
"دوستت دارم عشقم"

با سلام خدمت همه شما دوستای عزیزم
امروز بعد از مدتها دوباره وبلاگمو آپ کردم
تو این مدت درگیر یه سری مشکلات مثل سربازی و کچلی و خلاصه اینجور چیزا بودم
ولی هر موقع فرصت میکردم نظرای شمارو میخوندم اما بازم بخاطر ضد حالایی که سربازی
داره نمیتونستم به همه نظراتتون پاسخ بدم واسه همین از همه معذرت میخوام عوضش قول میدم
از این به بعد وبلاگو زود به زو د آپ کنم و به نظراتتونم خیلی سریع پاسخ بدم.
هر چند که از صدای داریوش خوشم نمیاد ولی اولین مطلبی رو که میخوام بعد از مدت ها تو وبلاگم بنویسم متن آهنگی از داریوش هستش به نام "چشمای من" چون به نظرم خیلی قشنگی
چشم من بیا من رو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابـــــــرای آسمونها
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشم هام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه گذشتههای خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکش رو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشمهاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینه غرقه به خون
قصه موندن آدم همینــــــه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
نوشته توسط :جمعه گل((صمیم)) ولایت گردیز

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی
اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،
صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست
اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما همیشه به پات میمونم که برگردی
اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون "من قبل از تو میمیرم"
نوشته توسط :جمعه گل((صمیم)) ولایت گردیز

دروغ و خیانت رو هک کن
از انسانیت کپی بگیر و سندت کن
با صداقت و وفا و معرفت چت کن
از زیباترین خاطره زندگی وب بگیر
تو پروفایل قلبت یه قلب تیر خورده بذار و بگو
عاشق عشق هستی و عاشق عشق باش
در مسنجر قلبت عشق رو اد کن
وبه احساسات عشقت پی ام بده
غم رو دیلت کن
و واژه بدی رو رینیم کن
برای غرورت آف بزار آخه (دنیا دو روزه)
نوشته توسط :جمعه گل((صمیم)) ولایت گردیز

اگه روزی شاد بودی، بلند نخند که غم بیدار نشه
اگه یه روز غمگین بودی، آرام گریه کن تا شادی ناامید نشه
اگه میدونستی که چقدر دوستت دارم
هیچوقت واسه اومدنت بارون رو بهونه نمی کردی
"رنگین کمان من"
توسط :صمیم شماره تماس :0797170008
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل صمیم در : 26/2/91 6:38 عصر
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل صمیم در : 26/2/91 6:30 عصر
یوم سه شنبه مورخ/26/2/91
نویسنده : جمعه گل((صمیم
دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه
نمی توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن یک جمله معروف
از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام 
در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند.
چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف
ویلیام شکسپیر بر می خورند:
عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،
مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده !
نظر شما دوستان چیه؟
به نظر من این جور آدم ها به احتمال 99% کفتر بازن
داستان عشق و نامردی!داغ ترین لحظه های دردناک عشق درسرزمین جفا
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل(صمیم) در : 25/5/90 6:0 عصر
خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کم کم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم...
خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین ق فس زندانی است، دراسمان آبی عشق
توپروازدهم.
خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم .....
خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن
درگرداب فراموشی وسردرگمی
است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه
روزبه تو که سر چشمه تمام
حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم....
خدایا...همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:
خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...
خدایا،شرمنده ام اززیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام.
خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.
خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدایابه کدامین گناه اشک شرم ازدیده جاری
سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت بگشایم.اشک در دیدگانم جمع شدوبغض شرم
وپشیمانی ازگناهان دیگرمجال
سخن گفتنم نداد.
خدایا ،مرا ازاین منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به این پرنده ی اسیر پروبالی ده تا خودش
راازاین قفس رهایی بخشد
وطعم آزادی ورهایی را تجربه کند .
خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی
خواهی
خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم وزبان به حمدوثنایت بگشایم درحالی که
خودازکرده خویش آگاهم .
چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپیمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام.
چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصیان دردرونم فروزان است.
بارلاها،چگونه می توانم روی بهتوبه آورم درحالی که اسیرهواهای نفسانی خویشم.
بارلاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسیدن توام ولی هروقت
که تصمیم گرفتم که به
سوی توبیایم گناه به سراغم آمدومراازتو دورساخت.
همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم
که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزورابه من نداده است.
بارلاها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است می ترسم.ازاین بیابان وشوره
زاری که درپیش روی من است
می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بیا یدآرزوی رسیدن به تورااین باراوارمن بستاند.
پس ای پروردگاربی همتا به لطف وکرم خویش مراازمرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را
از هرچه بدی است پاک کنم.
خدایا به من فرصتی ده تاعاشق بودن


جمعه گل صمیم


عزیزان
ودرستاران
وبلاگ فارسی جمعه گل صمیم
میتوانید اشعارعاشقانه؛داستانهای دردناک
وسایرمطلب خویشراازآدرس های ذیل بدست آروید؟
-1جمعه گل صمیم
2-جمعه گل خوشپاکی
3-وبلاگ فارسی اشکاشم
4-اشعارعاشقانه صمیم
5-دیاری زیبای من
6-داستان جدای
7-وشام تلخ آخیرین نوشته های صمیم است.
شماره تماس:0799865990
0788322600
0797170008
facebook:jumagulsamem@yahoo.com
Email:samem.6060@yahoo.com
Email:samem.7070@gmail.com
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل(صمیم) در : 22/5/90 1:15 عصر
ماندهاند عالمیان و آدمیان که کدامین لحظه را، لحظه ولادت تو بشمارند؟
کدامین روز را، روز تولد تو نام بگذارند؟
تو کى در وجود آمدى که ورودت را و زمان آمدنت را جشن بگیرند؟
خورشید و ماه و ستارگان تا بدانجا که حافظهشان یارى مىکند به تو سلام مىگفتهاند.
نرگسها اولین رکوع حیات را بر آستان تو کردهاند.
موجها از ازل سر بر ساحل رسالت تو مىساییدهاند.
سرسختترین و بى محاباترین لالهها و آلالهها در بى انتهاترین دشتها، نام تو را هر پگاه فریاد
مىکردهاند.
پیغمبران و رسولان همه در کلاس تو درس رسالت مىخواندهاند.
سرو و صنوبران مدام راستاى قامت تو را تداعى مىکردهاند.
بلبلان و قناریان هر چه یاد دارند، همیشه مدح تو مىگفتهاند.
گلهاى محمدى همه با نام تو پر مىگشودهاند.
قطرات باران، اندیشه حیات را وام از تو مىگرفتهاند.
بنفشههاى جان باخته و دل افروخته همیشه در صفحه سینه سوخته خویش تصویر روشنى از تو
مىیافتهاند.
در حافظه جویبارها، جز تکرار نام تو هیچ نیست.
شبنمها هر چه به خاطر دارند بر تو درود مىفرستادهاند.
پیش از تو را، کسى به یاد ندارد.
بارى، ماندهاند عالمیان و آدمیان که کدامین لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند.
موجودات هر چه به گذشتهها مىنگرند، هر چه در خورجین سوابق خویش جستجو مىکنند، هر
چه زمین ماضى را مىکاوند، هر چه نگاه در زوایاى حافظه مىگردانند، جز تو هیچ نمىبینند.
راهى باید جست براى سخن گفتن از ولادت تو.
آنسان که عرشیان لب به شکوه نگشایند و مقربان گره گلایه بر ابرو نیفکنند.
بدانگونه از تولد تو سخن باید گفت که هستى برنیاشوبد و حیات بىقرارى نکند.
چه، هیچ رشحهاى از حیات، تو را پیش از خویش نیافته است.
و چگونه بیابد که حیات از نور تو در وجود آمده است.
هستى، طفیل آمدن توست.
چنین نبود که خداوند تو را براى هستى خلق کند.
هستى به افتخار تو آمد.
تو براى عالم نیامدى، عالم براى تو آمد.
مگر نه خداوند، تو را پیش از همه، از نور خویش آفرید و جهان از کرشمه چشم تو موجود شد؟
مگر نه افلاک در التهاب غمزه نگاه تو پدید آمد؟
مگر نه تو مقصود بودى و ماسوا به تبع ؟
آن گنج مخفى که خداوند بود و دوست داشت که یافته شود مگر به آفرینش تو یافته نمىشد؟
مگر تو برترین شناساى پروردگار خویش نبودى؟
چه کسى مىتوانست بیاید که او را بهتر از تو دریابد؟
مگر بناى آفرینش بر عبادت نبود؟
مگر تو عابدترین بنده خدا نبودى؟
مگر با خلق تو آن غایت به تحقق نمىنشست؟
مگر با آغاز تو، کار آفرینش پایان نمىگرفت؟
آرى، تو همه بودى و با آمدن تو انگیزهاى براى خلقت دیگران نبود .
آرى، ولى، تو «رحمة للعالمین» بودى.
و در «رحمة للعالمین» بودن تو همین بس که عالم و آدم از نور تو آفریده شد و وام حیات از تو
گرفت با آن که تو خلق کامل و کاملترین خلق بودى.
بارى سخن گفتن از تو و ولادت تو نه سخت و دشوار، بل خطرناک و محال است.
محال از این رو که موجودات، پیش از تو نبودهاند تا از ولادت تو سخن بگویند، جز خالق، کسى
زمان خلق تو را چه مىداند؟
و خطرناک از آن جهت که تو معشوق خداوندى، تو حبیب و محبوب اویى.
و هیچ عاشقى، غیرتمندتر از خداوند به معشوق خویش نیست.
همو که تو را سلام کرد و فرمود که نه فقط خلایق و افلاک را که بهشت و جهنم را حتى به
خاطر تو مىآفرینم. بهشت را محض یاران تو و جهنم را براى مخالفان تو.
آرى، با چنین غیرتمندى عاشق، سخن گفتن از معشوق بس خطر آکنده است.
معشوقى که پیامبران سلف همه آرزو مىکردهاند که از امت او باشند و در رکاب او.
معشوقى که ملائک تا ابد مأمور صلوات بر او شدهاند. معشوقى که راه شناختش جز بر خدا و
ولى او بسته است. چگونه مخلوقى که از نور او پدید آمده است و نمىفهمد که او از کى، کجا و
چگونه بوده است، از او سخن بگوید؟
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنى است
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند؟
@@توسط:صمیم؟؟؟@@
samem??@@
((****((@@@
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل(صمیم) در : 21/5/90 11:53 صبح
- منم سرگشته ی حیرانت ای دوست @ ** چــرا؟حالم نمی پرسی؟
کنم یکبار جان قربانـــت ای دوست@ ** مگــرقبول نداری؟
ولــی تا ســـاز شوق وصــــل کویت@ ** باورکن.
دهم ســـر بر سر پیمانت ای دوست@ ** دیوانه عشق تو
دلـــی دارم در آتـــش خانــــه کرده@ ** همیشه ازخاطرتومیسوزد؟
مــــیان شعـــــله ها کاشـــانه کرده@ ** یعقین کن
دلی دارم که از شـــوق وصـــالت@ **
وجودم را زغـــم ویرانـــــه کرده@
مـــــن آن آواره بشکـــــسته حالم@
ز هجـــرانت بتــــا رو بر زوالم@
من آن مـــــرغ سرگردان وتنها@
پریشان گشته شد یکبـــاره حالم@
سحرسـر بر سر سجــاده کردم@
دعــــــــای برآن دل داده کردم@
ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبـــالب یکســــره از باده کردم@
دلا تا کـــی اســــــیر یاد یاری@
ز هجــر یار تا کـی داغ داری@
بــگو تا کی ز شوق روی لیلی@
تو مجــنون پریشان روزگاری@
دما دم با دل من در جفـــــــایی@
چرا آشفــــــته کردی روزگارم@بی
- گذارسرم رابالای زانویت بیمانم،ناله قلبی افگارم رابشنوی زمزمه های نمیه شبم
- فرآموشت نشود.بگذارآفتاب عشق طلوع کند،باران جلجله های درختان به زمیــن
- فیروآید،بگذارشبنم برگ یاسمن به دیدارلاله،وشقایق همکلام شود.بگذار،شــــامی
- هجــران،سکوت راحاصل نماید.تویگانه آرزوی این دل بی کس منی،توآرامـشـی
- خاطرات من هستی،تومیخواهم،تورا،دوست دارم!زنده گــــی بیـــتو رنــــج است.
- زنده گی بیتو،درداست،پس مراتهنامگذار،ای!آرزوی دیرینه من.
-
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل(صمیم) در : 21/5/90 11:15 صبح
من از پشت کوه من از لا به لای ستارگان من از روشنی آفتاب من از زلالی آب حرف می زنم
من از پشت پرده غم من از اندوه همیشگی من از کوله باری پر درد حرف می زنم..
من از یک دل شکسته... من از خم شدن ساقه...من از مرگ حرف می زنم
من از عروج ...من از رهایی... من از آزادی من از قفس حرف می زنم...
من از یک غرور شکسته من از تحمل حقارت من از سر شکستگی من از نا امیدی حرف می زنم
من از نهایت دنیا من از خستگی من از بی کسی من از تنهایی حرف می زنم...
من از شکستن یک دل... من از پرواز من از اشک های شبانه...من از گریستن حرف می زنم
من از صدای زجه ی دل من از صدای تنفس من از اجبار حرف می زنم..
من از سکوت من از هوا من از مجال من از آدمیت حرف می زنم...
من از فرار من از بودن من از رفتن حرف می زنم...
من از پشت پنجره من از امید به رسیدن من در آرزوی شنیدن... بال بال میزنم
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : جمعه گل(صمیم) در : 21/5/90 11:1 صبح
راز عشق در . این صفت به هیج وجه نشانه تظاهر نیست . بلکه نشان دهند? احساس و تفکری قوی است . میان دونفری که یکدیگر را دوست دارند،تواضع مانند جویبارآرامی است که چشم? محبت آنها را تازه و باطراوت نگه می دارد
راز عشق در احترام متقابل است
. احساسات متغییرند ، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد
راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیریم . عشقی که آزادانه هدیه نشود ،اسارت است
راز عشق در این است که هر روز کاری
کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ،کاری مثل دادن هدیه ای کوچک تحسین ، لبخندی ار روی محبت . نگذار که جویبار محبت تان از کمی باران ، بخشکد
راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید
. بذر علاقه ها و عقیده های تازه بکار که بزیبایی بروید . ضمنا” فرامش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز? عادتهاشود . برای آن که عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه کرد
راز عشق در خوش مشربی است
. شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار .
راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری
.
آیا یک رابط? دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟
راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر کن تا خونسردی را دوباره به دست آوری
. با این که احساس ، جلو? الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن . تنها به این وسیله می توانی چیزها را همان طور که هستند ، دریابی
راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی
. هرگز بافرض این که خودش این چیزها را می داند ، از تحسین کردن غافل مشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم .
گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.
راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید
. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید
راز عشق در این است که به عشق ، بیش از یکدیگر احترام بگذارید ، زیرا عشق
هدی? ازلی خداوند است
راز عشق در توج ه کردن به لحن صداست
.برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی راآرام و رها نگه دار .
اگر احساسات قلبی ات را به وسیل? صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی دردیگری خواهد شد.
راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند
. اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی
راز عشق در این است که از یکدیگرانتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفک بشر است
.
ذهنت را برارزشهایی متمرکز کن، که شما را به یکدیگرنزدیک تر می کند ، نه مسائلی که بین شما فاصله می اندازد
راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی
. در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود . شریک زندگی ات را با طناب نیاز نبند . گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند
راز عشق در این است که شریک زندگی ات را در چارچوبی که خودت می پسندی حبس نکنی
.عیبجویی باعث تباهی می شود . همه چیز را همان طور که هست بپذیر ، تا هردو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت کن ، و ضعف ها را نه تقویت کن ، نه تقبیح . هرگز سعی نکن باسوزاندن ، جلوی خونریزی زخم را بگیری
راز عشق در این است که هنگام سوءتفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحت کرده است
. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوءتفاهمی مثل آن جلوگیری کند
راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید
. به عبارت دیگر از این که می توان ید ازیکدیگر یاد بگیرید .
سپاسگزار باشید
راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاق? دیگری به شنیدن آن فکر کنی
. اگر لازم بود ،حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند
راز عشق در این است که باور ها ، آرمان ها و اهداف تان را بایکدیگر در میان بگذارید.
راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود
. عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است
راز عشق دراین است که دروجود یکدیگرعاشق خداباشید،تا همواره علی رغم هم? اشتباهات،تشن? رسیدن به کمال باشید ، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند.
راز عشق در این است که محبت تان را سط ده ید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود
. سپس آن عشقی را که دست پرورد? پروردگار است بسط دهید ، تا بشریت و کل مخاوقات را در برگیرد
راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی
. زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست .
هرچه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس قوی تر باشد ، خودپرستی را در تو بیشتر ، بیشتر تقویت می کنند و عشق چهر? واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند ، نه در لذت جویی.
راز عشق در مراعات حال دیگری است
. هر قدر ملاحظ? حال دیگران را می کنی ،کسی را که دوست داری بیشترملاحظه کن
راز عشق در آن است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی ، جاذبه نیروی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی
. این نیرو تنها با بخشش رشد می کند
راز عشق در ایجاد تنوع درزندگی است
. نگذار که روزمرگی ه ا مثل سیم های کوک نشد? ساز نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم نگیز تبدیل کند
راز عشق در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ، باهم تنها باشید ، وافکارتان را بایکدیگر درمیان بگذارید
. لازم نیست برای سرگرم شدن حتما ” از محرکات خارجی است فاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر باهم تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید
راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید
. مایع عشق تان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پای تان می گذارد ، پر کنید
راز عشق در این است که به مح بوب تان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار.
راز عشق دراستواری است
. در فصول مختلف زندگی ، عشق تان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید که هم? ستارگان گسترد? زمان و فضا به دور آن گردش کنند،
صمیم خوشپاکی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کلمات کلیدی :